احمد على سپهر ( مورخ الدوله )

446

ايران در جنگ بزرگ 1914 - 1918 ( فارسي )

راسپوتين و محفل زنانهء وى ( در 30 دسامبر 1916 بقتل رسيد )

--> « چون راسپوتين بين ملت روسيه و تزار ديوار پولادين محكمى بود نميگذاشت حقايق بسمع امپراطور برسد و بعلاوه تمام افراد خانواده امپراطورى را از رفتن بدربار بازداشته و بطور كلى وضعيتى ايجاد شده بود كه جز خود و دست‌نشاندگانش احدى به دربار راه نداشت و يك عده مردم بيسواد دزد دورتادور امپراطور حلقه‌وار محاصره و او را از ملت جدا كرده بودند تصميم گرفتم كه ملت روسيه و امپراطور را از شرش نجات دهم . بنابراين او را به قصر خود دعوت كردم و شبى كه گراندوك ديميترى پالويچ پسر گراندوك پل و وكيل مجلس دوما يورشكويچ و دكتر لازاويسكى و سوخوتين افسرى كه از منسوبان تولستوى بود منزلم دعوت داشتند بسراغ راسپوتين رفته و او را بنام اينكه خانم همشيره‌زاده امپراطور گراندوشس ايران مايل است به او معرفى شود همراه خود آوردم . چون راسپوتين اشتياق زيادى به ملاقات گراندوشس داشت به او گفتم خانم هنوز گرفتار مهمانان است ولى مهمانان من همانهائى بودند كه فوقا ذكر شد و در آن ساعت در طبقهء بالا بودند و بوسيلهء صفحات گراموفونى كه صداى آن را مخصوصا بلند كرده بودند براسپوتين تلقين نمودم كه آن بالا مهمانان مفصلى هستند . براى آنكه راسپوتين بيكار نمانده باشد فورا شرابى براى او آوردم بعلاوه نان‌هاى شيرينى كه قبلا بوسيلهء سيانوردوپطاس مسموم شده بود و روى سگ بدوا درجهء سميت آن امتحان شده بود آوردم . راسپوتين سه گيلاس شراب و دو عدد شيرينى مسموم را خورد ولى كوچك‌ترين اثرى بروز نكرد ، من در اين موقع راستش خيلى ترسيدم اين بود كه او را تنها گذاشته به طبقه بالا نزد مهمانان خود رفته اين جريان عجيب را نقل كردم آنها گفتند پس بايد او را با اسلحه و فشنگ كشت . فورا يك رولور در جيب خود گذاشته از پله‌ها پائين رفتم از قيافه راسپوتين پيدا بود كه علائم اوليه مسموميت كه درد شديد معده است ظاهر شده چه از شدت درد صورتش گاهى پر از چين ميشد اما حوصلهء من تمام شده بود به پردهء نقاشى اشاره كرده به راسپوتين گفتم بيا تماشا كن راسپوتين با حالت مستى درحالىكه دستهاى خود را به كمر زده بود نزديك شد و من به محاذات قلب او نشانه گرفته آتش كردم راسپوتين افتاد من بازوى او را بلند كردم خودبخود افتاد مثل اينكه جان نداشت فورا از پله‌ها بالا رفته به رفقا خبر دادم كه كار تمام شد به غير از پريشكويچ بقيه رفتند . وقتى كه وارد اطاق ناهارخورى شدم با كمال تعجب مشاهده كردم راسپوتين كه بايد مرده باشد اول يك چشم و بعد هردو چشمش باز شد و سعى در بلند شدن داشت نزديك بود ديوانه شوم به طرف پله‌ها روانه شده پريشكويچ را بكمك خواستم او فورا آمد و مشاهده شد كه راسپوتين خود را به اولين پله راهرو رسانيده است پريشكويچ بىدرنگ سه تير به طرف راسپوتين خالى كرد و اين دفعه كار او ساخته شد . »